تبليغاتX
دوستت دارم

هرشب فزاید تاب و تب من

وای از شبِ من وای از شب ِ نت

یا من رسانم لب بر لب او

یا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم بنشین و برخوان

درس محبت در مکتب من

رسم دورنگی آیین ما نیست

یک رنگ باشد روز و شب من

گفتم رهی را کامشب چه خواهی

 گفت آنچه خواهد نوشین لب من

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 22:32  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

باز از راه محّرم غم رسید
از زمین و آسمان ماتم رسید

خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید

طبل و شیپور عزا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید

ورد صوفی "حا" و "سین" و "یا" و "نون"
فاعلاٌ فاعلاٌ فاعلون

حای آن، حامیم ذات کبریا
سین آن سرها ز پیکرها جدا

یای آن یکتا پرست و یذکرون
نون آن باشد قسم بر یسطرون

سینه از درد فراقت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است

هیچ دانی در دلم جا کرده ای؟
عرش حق، شش گوشه بر پا کرده ای...

عشق بازی با تو معنا میشود
نور حق با تو هویدا میشود

السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیه ام من یجیب

السلام ای نور چشم مصطفی
السلام ای خامس آل عبا...

در سکوت بر من خموشانمحرم ماه خون است و شهادت...محرم ماه ايثار و رشادت...محرم ماه هفتاد و دو نور است...محرم ماه احساس و شعور است...محرم راز و رمز عشق و مستي...غروب شمس و اخترهاي هستي...محرم ماه سلطان قلوب است...مه توبه مه رفع عيوب است...محرم ماه فتح خون به شمشير...مه امر به معروف است و تطهير...التماس دعا...اللهم عجل لوليك الفرجه گریست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 15:12  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

سلام دوستان عزیز شرمنده یه مدتی نبودم

 

 

 

 

شعر عاشقانه ی ابدی

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان٫

که مرا به یاد تو آورد......

شعری که همیشه با تو بماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 14:58  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

 

حال زار و پریشانم را به چه توصیف کنم ؟

دل بی تاب و غمزده ام را به چه چیز تشبیه کنم ؟

بدن خسته و بی جانم را به کدامین شانه تکیه دهم ؟

به در کدامین خانه بروم ؟

جز خانه ی تو

دل بی تاب و پریشانم را با چه چیز آرام کنم ؟

جز با وجود تو

پریشان حالیم را ، دل بی تاب و وجود یخ زده ام را برای که توصیف کنم ؟

جز خودت که از حال و روزم خبر داری

جز خودت که میدانی در دلم چه می گذرد

به کدامین دیار سفر کنم ؟

جز دیار خودت ...

خدایا

دلم می خواهد با همه وجودم فریاد را از سینه بر آورم اما افسوس که دیگر نایی هم برای فریاد های مانده در سینه ام نمانده است ...

سجاده ام را پهن می کنم و به سوی تو می آیم باشد که با یاد و حضور تو دلم آرام گیرد که یادت آرامبخش دلهاست ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/23ساعت 10:50  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

 به شوق نگاه تو با شبنم،ديدگانم را بر جاده ي نيايش هاي عاشقانه روانه مي سازم و در لحظه ي رويارويي ديدار با تو كه وجودم سرشار از شكوفه هاي لبخند و رضايت تو مي شود از تو مي خواهم كه


اي خدا اين وصل را هجران مكن
سرخوشان
عشق را نالان مكن
نيست در جهان ز هجران تلخ تر
هرچه خواهي كن وليكن آن مكن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 13:39  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/24ساعت 13:22  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم! به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی! عزیزم دست خودم نیست که اینهمه تو را دوست میدارم ، این همه احساسات عاشقانه که من برای تو مینویسم دست خودم نیست! همه این احساسات و عواطف عاشقانه از این قلب عاشق من است ، و بدان که همه این دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد این قلب عاشق من است!

                                                              

                    

این قلب سرخ و کوچک من انتظاری بالاتر از عشق دارد ! این قلب من تو را میخواهد وبه جز تو هیچ چیز از من نمیخواهد!. نه خونی میخواهد و نه نفسی ، نه زندگی را میخواهد و نه هم نفسی این قلب سرخ تنها تو را میخواهد . فقط تو را! عزیزم دست خودم نیست ، دست این قلب پر توقع من است ! به قلبم حق میدهم که تنها تو را میخواهد چون تو اولین و آخرین عشق واقعی و همدلی هستی که در اعماق قلبم نشسته ای و کسی هستی که میتوانی قلبم را برای همیشه نزد خود نگه داری و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کنی چونکه تو لایق آن هستی عزیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/11ساعت 15:28  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

کاش می دانستی چقدر تو را دوست دارم....
 
کاش می دانستی که تمام زندگی منی و بدون تو این زندگی برایم زیبا نیست...
 
کاش می دانستی شب و روز ، لحظه به لحظه به یاد تو هستم
 
 ، با یاد تو زندگی می کنم و به عشق تو نفس می کشم عزیزم...
 
کاش می دانستی چقدر برای من عزیزی ...
 
اگر می دانستی هیچگاه خنجر سرد در این دل عاشقم فرو نمی کردی!
 
اگر می دانستی هیچگاه طاقت دیدن اشکهای مرا نداشتی عزیزم!
 
کاش می دانستی که تو تمام هستی منی و این دنیا را بدون تو نمی خواهم!
 
عزیزم باور کن که دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی !
 
باور کن این قلب عاشقم تنها به عشق تو می تپد و تنها یک نام
 
و آن هم نام مقدس تو در آن حک شده است...

عشق من یک عشق  پاک است ، عشقی که جدا از عشقهای این زمانه است...
 
نه هوس در آن است و نه دروغ ! با تو یکرنگ بوده ام و یکدل نیز می مانم و یکصدا از
 
اعماق قلبم در میان این همه عاشقان فریاد می زنم ای بهترینم خیلی دوستت دارم...
 
عشق من یک عشق مقدس است ، عشقی که با این فاصله ای
 
 که بین ما است زیباتر و مقدس تر از هر زمان است....
 
به تو ایمان دارم ای نازنینم ، و همچو خدای خویش در برابرت سجده
 
می زنم و تو را می پرستم ....
 
کاش می دانستی که این حرفهایم از ته دل است ، نه قصه است و نه احساس من ،
 
اینها دردهای  این دل عاشق من است....
 
اگر می دانستی که بدون تو نفس کشیدن برای من محال است با عطر نفسهایت مرا
 
عاشقتر می کردی ، اگر می دانستی که یک لحظه نیز طاقت شکستن این قلب بی
 
طاقتم را ندارم مرا با عشقت شکنجه نمی دادی ، اگر می دانستی که در این دنیای
 
بزرگ در میان اینهمه عاشقان تا این لحظه در عشق تو سوخته ام و به عشقت وفادار
 
مانده ام هیچگاه مرا در آتش عشقت نمی سوزاندی!
 
بسوزان عزیزم ، بازی کن با این بازیچه سرخ رنگ ؛ اما مرا تنها نگذار ،
 
 مرا دوباره در به در این دنیای بی محبت نکن که بدجور عاشق تو هستم
 
و دیوانه وار تو را دوست دارم ای بهترینم..... کاش می دانستی ، کاش
 
 قدر این قلبی که دیوانه وار تو را دوست دارد را می دانستی .... ای کاش ...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 23:22  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...

روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته

برجا ماند. روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده است...دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است...

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن

صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...

دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...

تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...

خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....

برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...

برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...

چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود

 می فشردی و به من می گفتی که مرا دوست می داری!

چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...

برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....

دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده است..

عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....

با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو

و آن عشق پاکت بنویسم....

  عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم

  و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 23:2  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  | 

بهار به اخر می رسد و من همچنان مسافر سبز جاده ام .

برای رسیدن به تو و آوردن یک کاسه بارانَ یک آینه غزل

 و یک جرعه مهتاب. وقتی تو نیستی دلم بی قرار توست...

--------------------------------------------------------------------------------------------

امشب سوار بر نسيم خيال شده ام

و مي خواهم با او به سوي ستاره ها بروم تا به كمك آنها

در خاطراتم به تو فكر كنم و دوباره قلبم را شاد كنم ...!

مي خواهم به كمك چكاوكهاي عاشق

    اين نامه را به دست پرستوي ساكن در قلبم برسانم

پرستويي كه چند سال است بر پنجره قلبم لانه ساخته و آسمان قلبم را گلباران كرده

پرستويي كه وقتي بعد از مدتها دوري از او براي لحظه اي

كنارش مي نشينم .

قطار تنهايي و افسردگي هايم

در ريل نمك اشكهايم سفر خود را شروع مي كند و

از آسمان تيره دلم عبور مي كرد و

براي لحظه اي به كوير خشك فراموشي مي رفت !

اما وقتي كه اين چند لحظه پرواز مي كرد و مي رفت

اين من بودم و بغض سنگين كه هر شب بر گلويم فشاري مي آورد و

خاطرات شيرين با تو بودن را در اشك و دلتنگي مرور مي كردم

باز من تنها بودم و قفسي كه اين دلتنگي و نمناكي چشم هايم

برايم ساخته بودند و

شاخه افسردگي در حياط تنهايي خيال ...!

و موقع ديدار

حتي نمي دانم حرف هايم را از كجا شروع كنم ...

در تمام پيچكهاي ذهنم جستجو مي كنم تا سر آغاز حرفهايم را پيدا كنم

خيلي دوست دارم روزي كنار بركه دوستي و صفا با تو مي نشستم و

از درياي دلم صدفي بر مي داشتم و

از رازهايي كه در درونش پنهان كرده بودم برايت مي گفتم

تا ساحل آرامش بر روي من لبخند بزند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 18:38  توسط نوشته شده توسط گل نرگس  |